عادت می كنيم


فعلا اخرين

سلام

 گوش شيطون كر من آدرس را عوض کردم  الان اینجام

يك كليك كوچولو بكنين مي بينين

عادت ميكنيم 

 http://adatmikonimm.blogfa.com

منتظر حضور گرم همه دوستان خوبم هستم.


نازنين



ماجرا

سلام

با حال مریضی یک پست خیلی کامل نوشته بودم اما متاسفانه پرید انگار قسمت نیست که از بی حوصلگیهام و کارم بگم تا تخلیه ذهنی بشم اما  حالا این  ماجرا را می نویسم . چون هم خیلی برام عجیبه و هم   ناراحت شدم  از این جهت می گم عجیب که چقدر ما آدمها  فرقی نمی کنه دختریم , پسریم , مادریم , همسریم   خودمونو محق می دونیم که تو کار نزدیکانمون تو و زندگی خصوصیشون کنکاش کنیم چون اسم ما مادره همیشه باید نگرانیمون با کنکاش یا فضولی تو کار بچمون نشون بدیم و هی این جمله معروفو بگیم که چی کار کنیم ما مادریم نمی دونم نمی فهمم  یا اینکه فکر می کنیم اگر ما خیلی مواظب بچه نباشیم بچه چی میشه حالا اگر اینجوری بخوام مواظب باشیم  باز چه تاثیری داره واقعا نمی دونم  چی بگم  چون  این طرز رفتار برام عجیبه  . واقعا خدا را شکر هیچ وقت تو زندگیم این نوعشو تجربه نکردم همیشه مطیع مادرم بودم اما اونا هیچ وقت منو اینجوری چک نمی کردن منم هیچ وقت ...حالا ماجرا را بخونین ...

زمان : دوشنبه شب  ساعت حدودا 22

مکان :خونه خودم  بهمراه مامان رومی و دوستم   همسر گرامی ماموریت ..

اوضاع :روز کاری خسته کننده (بی حصولگی کماکان ادامه داره) سرما خوردگی شدید و بعد خرید و رانندگی  الان تو خونه رو مبل لم دادم دارم با دوستم حرف می زنم .تلفن من زنگ می زنه  برش می دارم  شماره  موبایل نا اشنا با تعجب یک نگاه به ساعت و بعد تلفن  بر می دارم

من :بله

خانم ناشناس : نازنین خانم   شما هستین ؟ خودتونین؟

من :بله شما؟   ناشناس:  من  من من بزارین خانم براتون توضیح می دم  فقط قطع نکنید و ناراحت نشید  ....

من:  چی شده خانم ؟؟ (ادم وقتی مسافر داره نگرانه منم که اینقدر بلا سرم امده  دلم هری می ریزه پایین  )

ناشناس : شما نازنین خانم هستین دیگه   من : بله  

ناشناس: خانم من شماره شمارو با همین نام تو حافظه موبایل شوهرم که گوشیشو داده به پسرم البته نمی دونم چه جوری شده کپی شده شماره های شوهرم رو موبایل پسرم یا پسرم رو موبایل شوهرم  پیدا کردم (کلی اراجیف درهم برهم که الان یادم نیست اخرشم نگفت این موبایل شوهرشه یا پسرش)

من : هاج واج البته  اون نگرانی و دلشور اولیه رفع شد و تو دلم گفنم  ای بمیری با این طرز حرف زدنت   من: خوب حالا من باید چی کار کنم .

ناشناس: می خوام بدونم شما کی هستین ؟

من:اولا که من نمی دونم شما کی هستین  وچی می خواین بعدشم این موقع شب شما دارین خانوادتون که  نمی دونین کی  شوهرتونه یا  پسرتونه!!! چک می کنین اصلا شما کی هستین؟؟

ناشناس : من نمی تونم اسممو بگم اما فامیل شوهرم X است اسم پسرم امیر اسم شوهرم محمود    شما  کسی را به این اسمها می شناسین؟

من: اینقدر متعجبم!! از این نوع تلفن لبام جمع شده ابروها تو هم رفته  !!!!  کمی فکر   میکنم اما می گم نه سر کار خانم نمی شناسم (حالا به  ذهنم  دارم فشار می یارم بین آشناها همکارا دوستای قدیمی  همکلاسی همچین اسمی دار م یا نه  بعدشم هر کی باشه که منو اگه از دور می شناسه که من الن حتی یادم نمی یاد اسمش  چرا منو به اسم کوچیک نوشته من خودم تو موبایلم فولدر جدا برای همکارا دارم)  حالا مامان و رومی هم به جمع ما اضافه شدن و با دوستم مدام می پرسن چی میگه  اینو بگو بهش  نه اون بگو  نه اصلا قطع کن .... منم با دستم هی اشاره می کنم یواش  ببینم چی میگه  چشم اینو میگم ..

 ناشناس :البته نازنین خانم غیر اسم شما  کلی اسم دیگه هم هست  ها مثل آیدا , شقایق, شبنم,سعیده ,سحر ,..... شهر شهر فرنگه

من: سر کار خانم مثل اینکه من باید جواب همه رابدم .

ناشناس : راستش من این اسمها را دیدم  اول گفتم از اسم شما شروع کنم (حالا نمی دونم از کی تا حالا نون شده حرف اول الفبا فکر می کنم از بس اسم نازنین تو فیلما بد در رفته این پیش خودش گفته از این شروع می کنم) می خوام به همشون زنگ بزنم ....

......

.....( نقطه در اینجا یعنی اراجیف خانم ناشناس که یک بند حرف می زد )

من : چرا از خود پسرتون یا شوهرتون نمی پرسین و می خوان  اینهمه تلفن بزنین به تک تک این شهر فرنگ!!!! و توضیح بدین تازه  خوبم  که توضیح نمی دین انگار می خوان شک خودتونو از دیگران بپرسین اصلا می دونین چی می خواین ؟

ناشناس :اونا ممکنه به من دروغ بگن البته که من هم به شوهرم هم به پسرم اطمینان کامل دارم .

من :کاملا مشخصه!!! در هر حال اگر به اونا اطمینان دارین پس مردم  آزارین یا حتما حالتون خوب نیست مریضی چیزی  دارین.....

(به قول مامانم  تو هم خوب بهش گفتی )

ناشناس: ببین دخترم (حالا می خواست از در دوستی وارد بشه)

من :من دختر شما نیستم  ببینید سر کار خانم من نمی دونم شما کی هستین قصدتتون چیه چه هدفی دارین و می خوان به چی برسین   ؟ اما اینکه چرا شماره تلفن من تو موبایل شوهر شما یا پسر  شما  هست که هنوز خودتون اطمینان ندارین مال کیه.   دلیله خیلی ساده  داره  من به خاطر شغلم ممکنه خیلی از افراد با من تماس داشته باشن ممکنه من فامیل بعضی از ارباب رجوعها یادم رفته و این نام x  که میگین جزو همونها باشه اما اینکه چرا این  اقای x  اسم کوچیکه منو وارد کرده  نمی دونم این دیگه مشکل من نیست من مسیول کارهای شخصی دیگران نیستم  به نظر من این روش شما جز اینکه هزینه اضافی  براتون داشته باشه و باعث مردم ازاری بشه هیچ فایده نداره اونم این  وقت شب شما واقعا حالتون خوب نیست خانم  که این موقع دارین  چک می کنین  حتی  اطمینان ندارین حافظه موبایل کی هست . بقیه چه گناهی کردن  راستش  می خواستم کلی چیز دیگه هم در مورد زندگی  و از دواج  روشهای تربیتی و  نوع رفتار با نزدیکان هم و .. بهش بگم اما پیش خودم گفتم این حتما حالش خوب نیست وگرنه ادم عاقل این موقع اینکارو نمیکنه.

ناشناس :انگار اصلا حرفهای منو گوش نکرده بود گفت :   ببین نازنین خانم شما تو یک شرکت ساختمانی منشی نیستین تو خیابان فلان ....  که وقتی گوشی را که بر می داری میگی شرکت... بفرمایید!!!!! صداتونم شبیهشه!!

من :خیلی عصبانی   نخیر خانم  من نه منشی شرکتم نه دیگه حوصله شنیدن حرفهای شما را دارم فک می کنم  توضیحاتم براتون کافی بوده.(مطمین شدم حالش ...)

ناشناس :نمیخوام نارحتتون کنم من فقط  کمک می خوام

من :  کمک  این موقع شب اونم  اینجوری! خودتونم مطمین نیستین برین مطمین بشین بعد !!! از کسی کمک بخوان. بعدشم لطف کنین از فامیل و  آشنا خودتون یا روانشناس کمک بگیرین نه از دفتر چه تلفن و نام کسایکه که نمی شناسین  ساعتتونم یک نگاهی بکنین  خداحافظ و  قطع کردم . ساعت حدودا 10:20

حالا با اینکه  خیلی مورد مهمی نبود  اما بهر حال  فکرم مشغول این بود   که  این کیه که اینقدر با من صمیمی که منو به اسم کوچیک ثبت کرده و من اصلا فامیلش یادم نمی یاد ؟بعدشم  بیشتر ازهمه اینکه این موقع شب چرا؟ این چه موردی بوده که باید این موقع گفته می شد ؟ اتفاق عجیبی بود و ناراحت از اینکه چقدر ادم مریض زیاد شده و چه راحت میشه زندگی مردم بهم ریخت با یک تلفن حالا باز خوبه ما به افکارمون و کارمون و خودمون مسلطیم اما همیشه برای همه اینطور نیست  .دلشوره داشتم  حالا با دوستم و مامانم نشستیم داریم به فامیل این x فکر می کنیم اما هیچی یادمون نمی یاد که همچین کسی رابشناسیم  تنها موردی که دوست ای کیوم یادش امد  اسم معلم ریاظیات 3 دبیرستانمون بود که اگر به فامیل این x   پسوند فر اضافه می کردی همنام فامیل این  آقای  معلم بدبخت ما می شد به دوستم گفتم واقعا شاهکاری بعدشم من 4 سال از اون شهر  امدم بیرون ..بگذریم

 من تو فکر   رومینا : مامانی سر کار خانم قطع کرد!!!!(ازبس با حرص این کلمه سر کار خانم می گفتم بچه ترسیده بود  و اونو گرفته بود )

 از قدیم ندیم گفتن بهترین راه درامدن از  دلشوره اینکه نگرانیتو با یکی دیگه قسمت کنی برای همین تلفن به اقای همسر  اولین جرقه بود  با اینکه می دونستم حتما روز پر کاری داشته و ممکنه  خواب باشه و حتما خسته (چون از ۴ صبخ تو فرودگاه بعدشم جلسه  وکار و...) اما نمی شد دیگه ...

من : سلام خوبی ؟ معذرت این موقع ...

 همسر گرامی:  سلام ای ای .. من :چی شده مگه؟؟  خیلی خسته ای  ؟...............( اونم یک تراژدی خیلی جالب  با یکی از پرسنل داشته  بعدا شاید در موردش نوشتم  اما من واقعا حس گوش کردن نداشتم اول من باید تعریف می کردم) من :اونو ولش کن ببین یک جریانی هست می خوام تعریف کنم  و شروع به تعریف کردم ....

همسر گرامی : اول که تعجب  !!!!فک کنم خواب از سر طفلی پرید و بعد..  و کی بوده ؟  چی بوده؟  یعنی چی؟شمارش چیه ؟خودش کیه؟جدش کیه؟ و سوالاتی در این ردیف .....

من :ای بابا گفتم که ... . منم برای همین تعجب کردم هر چی هم فک میکنم همچین فامیلی یادم نمی یاد .

همسر گرامی :گفتی فامیلش چی بوده  من:x  

همسر :مک س.... مطمینی همکار  به این  نام تا حالا نداشتی :

من :اره بابا مگه من چند ساله کار می کنم بعدشم ناسا  که کار نکردم 2000 پرسنل داشته باشه .

همسر (اینجا باید گفت طفلک و آقا ) مکس..... اهان  نازنین یادم آمد  فامیل اون دختره که  استاد دف بود  می رفتی پیشش دف یاد بگیری  چی بود  (بازم به آقای همسر )

من: x   آزاد ه      x ا ما این خانمه  میگه گوشی شوهرم یا پسرم البته خودشم مطمین نیست.

همسر :مشکل خودشه دیگه  .حالا باهاش تماس بگیر  و بگو که آزاده X مي شناسي.تا قال قضیه کنده  بشه اصلا من خودم  تماس  میگیرم..

من :باشه الان زنگ می زنم شمارشم برات می فرستم .خداحافظ و مرسی باورم نمی شد با اینکه خواب بودی بهتر از من یادت بیاد.شب بخير (چون واقعا همیشه همه  به من میگن تو حافظت عالیه )قربونت بشم .

همسر گرامی :خوب خدا حافظ.شماره را بفرست .

من :تلفن ناشناسو گرفتم ساعت 11 شب :  سلام من .. هستم می خواستم بگم الان با همسرم كه فکر کردیم تنها کسی که ما به این فامیل می شناسیم خانم آزاده x  است که معلم دف من بوده .

ناشناس :نه من نمی شناسم بهر حال من تا آخر شب بهتون خبر می دم .

من :نه لطف کنین دیگه امشب تل نزنین من می خوام استراحت کنم در ضمن بچم هم خوابه .

.

.

. 5 دقیقه بعد

تلفن زنگ می زنه همون شماره كذايي..

من :بله

ناشناس:خانم یک دنیا معذرت  منو ببخشین من اصلا نمی دونم چی باید بگم ترا خدا  ببخشید . با چه زبونی معذرت بخوام .و و و معذرت   

من :چی شده خانم مشکل رفع شد .

ناشناس : آزاده دختر منه اون موقع که شما زنگ زدید نمی تونستم بگم بهتون  ترسیدم شما بخوان دوا کنین ! گفتم بیام یک جایی خلوت که بتونم معذرت بخوام   من انگار اشتباه کردم این تلفن آزاده بوده که شماره هاش کپی شده (دوباره همون اراجیف )من الان که شما گفتین فهمیدم . ترا خدا به آزاده نگین جون بچتون جون ...قسم و  آیه ابروی من میره آزاده خیلی ناراحت میشه  و خجالت میکشه .. معذرت  معذرت  معذرت یک خانم 50 ساله  تاسف اوره چرا عاقل کند کاری که باز اراد پشیمانی ..

من:ناراحت  چی بگم خانم ..شما برای شک خودتون قبل اینکه مطمین بشین که اصلا مال کیه دست به همچین کاری می زنین  اینکارتون هر دلیلی که داره که من نمی دونم فقط می تونه   مردم ازاری و شاید بهم زدن زندگی دیگران باشه اونم این موقع شب  و خراب کردن و از بین بردن ابرو خانوادتون . خدا را شکر که باز با من تماس گرفتین و اینکه فضا طوری بود که باعث نشه زندگی کسی خراب بشه اما اینکارو نکنین حتی اگر نگران هستین این روشش نیست اینکار شما غیر اعصاب بهم ریختن و زندگی بهم ریختن هیچی دیگه نداره  ..متاسفم همیشه فکر می کردم این جور رفتارا (اما این دیگه نوبر بود)شاید توی خانواده هایی باشه که چه می دونم به قول ماها فرهنگی نیستن مشکل دارن یا هزار تا دلیل دیگه اما هیچ وقت فکر نمی کردم خانواده آزاده که اینقدر به نظر هنری میاد و با فرهنگ .... متاسفم واقعا... آزاده که اینقدر زیبا دف می زنه  اینقدر با احساسه  اصلا فکرشو نمی کردم اصلا .(من و آزاده از همون جلسه اول با هم دوست شدیم  آزاده را یکی از دوستهای شوهرم که قبلا استاد دف خود آزاده بوده  معرفی کرد) من  اونو آزاده اونم منو نازنین صدا می کرد البته 2 ماهه ازش خبر ندارم)

خانم  ناشناس که حالا دیگه مادر استاد دف من بود  ساکت و معذرت ..... اما چه فایده

طفلک آزاده و آزاده ها ..البته که مطمینم حتما حال مامان آزاده خوب نیست و گرنه این رفتار از یک خانواده   معمولی  هم بعیده  چه برسه به اونا ... نمی دونم ..کاش ما ادمها بیشتر در مورد کارهایی که می خوایم بکنیم فکر کنیم..و خدا را شکر به خاطر نعمتهایی که داریم و خانوادمون .. و دعا برای همه کساییکه به دعا ما نیاز دارن .

پی نو شت

  پی نوشت1 : تشکر از همسر گرامی برای خرید عیدی به قول معروف دیر زود داره اما سوخت سوز نداره . اینگار واقعا سرش دم عید شلوغ بوده .  خیلی وقت بود می خواستم گوشیمو عوض کنم حالا  جریان خود این گوشی یک پست کامله  .

پی نوشت 2: مرسی از کامنتها  در مورد  بی حصولگی  اما ب.ح من  فقط کاریه  بهترین کلمه برای وصف اوضاع ما (کل گروه )معلق هست . در موردش می نویسم .

پی نوشت3 : نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنن تبریک عید بدون روبوسی نمیشه یکیش همین همکار محترمه من که بعد 2 هفته تعطیلات تشریف اوردن  و به جای سوغاتی حامل  ویروس  و میکروب  بودن  هر چی هم قسم و ایه که من طفلک بچه کوچیک دارم تراخدا   من مریض نشم اما کو گوش شنوا..الان حسابی مریضم  به حدی که استعلاجی تو خونه با  کلی قرص و آمپول  البته فردا باید برم سر کار  فعلا دعا کنین رومی مامان نگیره و مریض نشه  .


نازنين

بی حوصلگی

سلام

اینروزا اینقدر مطلب تو ذهنم می یاد میره که فکرم مثل ایستگاه اتوبوس شده چون نمی نویسم  هرکدوم از مطلبا  تو ایستگاه جدید پیاده میشن نامردا بلیط هم نمی دن .خیلی بی حوصله ام البته بی حوصلگی من دلیل داره (مسایل کاری) حتی حس ندارم اونو بنویسم  تخلیه ذهنی بشم . راستش  حوصله نوشتن دارم  اما نمی دونم از کجا و چه جوری بنویسم  میشه گفت حوصله توضیح واسه خودمو ندارم حالا نه قبلا  خیلی خوب می نوشتم  دیگه بد از بدتر امیدوارم جرقه زده بشه و بی حوصلگیم کمتر بشه .می گم خودم خودمو تو پست قبلی چشم زدم  شاید شما ها نزدین به تخته...


نازنين

happiest people

The happiest people in the world are not those who have no problems,
but those who learn to live with
 
things that are less than perfect
 
 
پی نوشت:
لطفا اينجا رابينيد.مامان نازنين بزنم به تخته فعال شده.البته هنوز کامل نيست اما خود همين تشویق لازم داره.

نازنين

اولين روزانه 86

سلام .

اولین آپ سال ۸۶  هستش خدای تا آخرشو به خیر بگذرون.این اولین ها خیلی خوبه اما به پای غم انگیزی اون آخریها نمی رسه. سال ۸۶ به سلامتی بدون اینكه يك سوالي از ما بكنه شروع شد راستش من امسال هنوز حس نمی کنم  سال عوض شده با اینکه آمدم سر کار دارم و با ابن تاریخ  دارم کار میکنم اما غریبم  .خودم کشف کردم به ۲ دلیله که این حسو ندارم ۱:هنوز هوا حسابی سرده و بوی بهار نیامده به قول یکی از دوستان وبلاگی (نازنين) عید دیدنی با پالتو  و دستکش ۲:اینکه من امسال اون صدای توپ معروف تحویل سال و  اون لحظات آخرو   كه نفسگيره و خيلي قشنگه نداشتم./  خداي ناكرده یک وقت فکر نکنین خواب بودم  و این حرفا اتفاقا من از بچگی طبق دستور مامان جان که خیلی شدیدا به این مسایل پایبند بودن و اعتقاد داشتن  سال تحویل هر ساعت شبانه روز می بود ما بایستی مثل بچه های خوب تمیز و  مرتب سر سفره هفت سين  می شستیم  این روش مامان به منم به ارث رسیه اما امسال من  با اعضا تور درماشین بودم   و همگی بجز راننده خواب بودن و بنده که اصلا  تو ماشین  خوابم نمي بره  و باید پا به پای آقای راننده بیدار  باشم ّ لحظات سال تحویلو تو يكي از اين بزرگراهها  گذروندم . عيد همگي مبارك حتما حسابي عيدي گرفتين من كه امسال اصلا عيدي نگرفتم و واقعا حس كردم كه ديگه بزرگ شدم (البته  از مامانم و مادر همسر گرامي عيدي گرفتم  اما از همسر گرامي نه اما من عيدي دادم و با اينكه هميشه از كادو دادن خيلي خوشحال نمي شدم اما ايندفعه حس بهتري نسبت به عيدي دادن داشتم واسه رومي مامان يك عيدي خوب گرفتم  و براي بقيه بر بچز   هم عيدي هم سوغاتي  فكرشو نمي كردم كه اينقدر عوض بشم) تعطیلات خوب بود بیشتر ازهمه به  رومی مامان خوش گذشت چون پس از مدتی  ما کل وقتمون با هم بود و تا دلمون می خواست دو تایی  رومینا و مامانش  شیطونی کردن ورجه وورجه کردن ریختن  َ پاشیدن  خدا را شکر کل سال تعطیل نیست و قرار نیست که بنده از صبح تا عصر بچه داری کنم  چون واقعا  خیلی سخته هم مطمینا آخرش فاجعه رخ می داد و   بچه یک آدم غیر قابل کنترل از آب در می آمد  به قول همسر گرامی  که خیلی منو تحویل گرفته و جمله ناب امسال بهم گفت  که  من  (يعني مادر بچه)برای همون زنگ تفریح بچه خوبم. همسر محترم بعد مدتها  به معنا واقعی این چندروز استراحت کرد چون بدون موبایل ، بدون لپ تاپ و حرفهای اداری بود و این دفعه کوپر بدبخت (مخترع موبایل ) از بدبیراهای یواشکی من که به خاطر اختراعش بوده راحت بود در واقع تقصیر کوپر نیست این ماهاییم که نمی تونیم  روش  درست استفاده هر چیزی را یاد بگیریم و علاقه زیادی همسر  به کار موجبات  اين نارضايتيها ميشه. .متاسفانه امسال یک اتفاقات عجیب غریبی که همه ناشی از بی برنامگی و بی دقتی بود در تمامی آژانسها ی مسافرتی  دیده می شد   اینقدر جریانات مختلف تو این چند وقته از دسته گل آژانسها شنیدم که باز به آژانسی که خودمون ازش خدمات گرفتیم امیدوار شدم و تصميم گرفتم ایندفعه را بهشون رحم کنم و سو نکنمشون.امسال همسر گرامی نمی دونم سر چه جریانی با اون آژانس همیشگمون که باهاشون میریم می یام چپ افتاده بود  و رفت با یکی دیگه دوست شد  واز اونا بلیط  ،ویزا این حرفا را گرفت  اونا هم سربلیطا  و ویزا یک حال حسابی بهش دادن .(ویزا ۲ساعت قبل  پرواز داد بلیطا را ۵ ساعت  قبل واسه رومی مامان هم اصلا ویزا نگرفته بود همین شد که در ابتدای ورود کلی جریمه دادیم )تا دیگه این مثل معروف همیشه یاد همسر گرامی باشه که نو که امد به بازار کهنه دل آزار نشه. اما بعد ورود و اشنا شدن با بعضیها دیدم این اتفاق ما که چیزی نبوده موردهای دیگری هم بوده که جالبترینش آمدن یک سری خانم (حاج خانم ها) از شیراز که طفلیها می خواستن برن سوریه اما آژانس اشتباهی اینا را فرستاده بود دبی (البته ۱ روز قبل پرواز فهمیده بودن) فكرشو بكنين .دبی هوا عالی بود .منم که عاشق اب و دریا خودم خفه کردم . البته ته دلم ناراحت بودم  چون ما همین دریا شاید قشنگتر تو ایران خودمون داریم اما باید بیام اینجا از دریا اینا تعریف تمجید و استفاده کنیم .

بعد دبی رفتیم BA متاسفانه پرواز مستقيم نداشت وگرنه حتما اينكارو مي كرديم  هنوز از راه نرسيده ساعت ۶ صبح با ماشين بطرف BA عزيز  تا به گردهمايي ساليانه خانواده همسر گرامي برسيم تو راهم جريمه شديم البته كه ۴ روز اول گردهمايي را از دست داديم  اما به آخرش رسيدم ومن كمتر حسرت خوردم .دوشنبه هم ديگه به خاطر شروع روزهاي كاري قصد منزل كرديم و برگشتيم اما از همه ايناكه بگذريم شما فكر كنيد چه جرياناتي داشتم من با اين ساكها . ديگه باورم شد كه اين رييس ما موجي و امكان نداره  از اين دست دلبازيها بكنه و تعطيل كنه انگاري خيلي پز تعطيليمو دادم و آه بعضيها كه مجبور بودن برن سر كار منو گرفت  ديروز در حالي كه هنوز خواب بودم رييس محترم به موبايلم  زنگ زد فرمودن( اولين  مكالمه  ۸۶ من رييس  چقدر دوستانه بود؟؟) خانم فلاني ضمن تبريك  سال نو چرا تشريف نمي يارين سر كار!!!!  شانس اوردم كه خواب بودم و اصلا تو اين عالم نبودم وگرنه حتما بهش مي گفتم شما انگار تعادل رواني ندارين.خلاصه ما تند تند شال كلاه كرديم اولين روز كاري با تاخير ۴ ساعته به سر كار رسيديم وقتي امدم دفتر ديدم اوه اوه همه همكارهاي گرامي سر كارن اين چاپلوسا همونهاي بودن كه مي گفتن عمرن اگه ما بيام تازه اگه تعطيلم نكنه ما خودمون مرخصي ميگيريم  اما همه سبيل در سبيل نشسته بودن فقط جاي من خالي بود كه اوونم رييس با تلفن به موقع پرش كرد .اولين آپ ۸۶ مثل اولين انشا تعطيلات عيد را چگونه گذرانيد شد ؟ نه ؟تعطيلات شما چطور بود؟ الان سر كار هستم و به كوري چشم رييس كه منوكشوند دفتر مي خوام تا جاييكه ميشه وب گردي كنم و  بيام عيد ديدني. عيدي ها را حاضر كنين تا بعد...

پ .ن .۱:ازهمه دوستان عزيز كه تبريك سال نو گفتن تشكر ميكنم.

پ.ن.۲ :دلم سوخت گفتم الان كلي فكر ميكنين  كهBA كجاست و شايد يك وقت فكر كنين اشتباه تايپي بوده و با LA اشتباه شد  از اونجاييكه كه من ذاتا به ABRIVATION  علاقه دارم خودم هم رفتم تو كار ساختش و با قاعده بي قاعده  ABRIVATION  مي سازم حالا منظور از  BA همون بيرجند (شهر پدري همسر گرامي) است.


نازنين

نوروز مبارک

تو را دارم ای گل جهان با من است

تو تا با منی جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانیت

کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بیکران با من است

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار

شکر خنده آن دهان با من است.

 این شعر زیبای فریدون مشیری تقدیم به همه دوستای خوبم

 سلام.می دونم همه یا در برنامه ریزی تعطیلات هستین یا در خود تعطیلات.نمی دونم این رییس ما دیشب سرش به جایی خورده یا خواب یکی از حضرات ایمه را دیده یا خواب نما شده که امروز وقتی برای دادن یکی ازگزارشهای آخر سال تو دفترش بودم گفت  خانم   تصمیم گرفتم امسال از هفته آینده تا ۱۴ فروردین  را تعطیل کنم  تا  یک استراحتی هم به شماها بدم هم به خودم.نظر شما چیه؟؟منو میگی عین این آدم های مسخ شده  باورم نمی شد این خود رییس بد اخلاق یا به قول خودم مهی باشه  تاحالا سابقه نداشته یک همچین پیشنهادی از طرف رییس به همکارا بشه بعدشم بیاد نظر خواهی کنه ؟ اونم از کی از من!!! از بس دیده من عشق مرخصی مسافرتو  این چیزام ... رییسی که تمام تعطیلیها ما را می کشونه سر کار مثلا همین  پارسال با اینکه هفته دوم عملا کار زیادی نداشتیم  و خودشم دبی بود و  بنده طفلکی سر کار بودم و سماق می مکیدم..بعد آقای رییس که عکس العمل منو دید گفت من فکر می کردم شما استقبال می کنید نه اینکه هیچی نگین منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم از خوشحالیه. راستش اینقدر اون قیافه عصبانیش مهربون شده بود که در یک آن با تمام ترسی که داشتم دلم می خواست لپشو بکشم بگم خیلی با حال شدی . اما اینکارو نکردم  و سریع  آمدم بیرون   و  توسط  آبدارچی سر  ای کی  ثانیه خبرو  خوشو منتشر کردم تا همه در خوشحالی من شریک باشن . خوبه رییس فقط یک نظر خواهی کوچیک کرد  هنوز قطعی نشده . به نظرم   مهی (همون رییسه) داره با این  تصمیم  قسمتی از بداخلاقیهای طول سالشو جبران میکنه و با پاداش هم میشه گفت قسمت دیگه  بدخلقیهاش تا وجدانش راحت باشه.  در کل من می بخشمش و براش ارزوی سال خوبی را دارم و سال  آینده هم افتخار کار کردن  با خودمو بهش می دم.امیدوارم سال دیگه وب من فیلتر نباشه.به درخواست یکی از دوستام این صفحه را لینک کردم که یک اقدام ملی لطفا  ببینین. ایشالله اگر خدا بخواد از ۲۸ تا ۴ با همسر گرامی و نی نی و مادرم  مسافرت میریم و  میشه گفت این آخرین آپ من تو سال ۸۵ به حساب می یاد. همیشه آخرین ها  یک جورایی غم انگیزه  کلی مطلب می خواستم بنویسم که الان یادم نمی یاد اما اینو  فراموش نکردم  که يه  تبریک بلند بالا هم برای عید هم برای   همه اونهایی که تولدشون تو این ایام  هست و  بهترین آرزوها را برای همه در سال ۸۶ دارم . روزای خوبی در پیش رو داشته باشین مواظب خودتونم باشین  .عید نوروز مبارک تا سال بعد به امید دیدار  ...

I want to wish each one of you                                                     
A prosperous, healthy New Year At midnight before the new day     dawns, Let's fill our hearts with cheer.                                              

Then as the new year begins for us,                                                
Let's pray to God aboveTo rid our country of wars and strife          
And fill ALL our hearts with love.                                             انشالله                                                     


نازنين

دلتنگی

سلام

نمی دونم دلم می خواد از عید بنویسم و روزای خوبی که  انشالله در سال جدید منتظر همه ماست . میگن با  فکرهای خوب امسال میشه آرزوهای سال دیگه را  رقم زد . سعی می کنم دیگه خوب فکر کنم راستش ترسیده شدم برای همین فقط مثبت مثبت مثبت . سال ۸۵ به سرعتی داره میره که هر چی می دوم بهش نمی رسم من تعطیلات عید ۸۵ هفته دوم سر کار بودم و همکارم نیامد دفتر و من در طول سال تقریبا ماهی چند بار این نکته را بهش یاداوری میکردم که یادته من پارسال  اینجا بودم و تو نیامدی  ..الان باورم نمیشه به این سرعت از تاریخ از خودگذشتگی من یک سال گذشته باشه.مخصوصا این ماه اسفند . جدی جدی جدی هفته دیگه عیده  من هنوز بوی عید و احساس نکردم . فکر کنم شامم مشکل داره  البته نه اینکه کاری برای عید  نکرده باشم  اتفاقا  خونه تکونی کردم  اما خبری نیست از حال هوای عید واسه نازنین  .  بهار ۸۶ داره میاد .عید همیشه برای من  یک حس هیجان با یک شروع  خیلی نو  و تازه داشته و کماکان با اینکه کمتر شده  اما هنوز یک رگه هایی هست و داره. بوی شیرینی خونگی که همسایمون می پخت  و مامان منو که کارمند بود تو عمل انجام شده قرار می داد که مثلا یک کم هنر مند بشه ٬  پیک نوروزی که نمی دونم چه حکمتی بود که من و رضا باید قبل سال تحویل تمامش می کردیم  ٫بوی نویی همه چی از  لباس گرفته تا  بعضی وسایل خونه ٫ صدای پچ پچ یواشکی منو رضا واسه عیدی خریدن با پولای توجیبی ٫ ماهی قرمز  اونم ۲ تا یکی مال من یکی مال تو ٫ بوی گل یاس خونه ٫ آب دادن به سبزی بوی کوزه مامان بزرگ  مهمونیهای پی در پی با یکسری ادم تکراری منتظر بودن تو خونه برای مواجه شدن با سیل مهمون اونم یک هویی ٫ بوی آجیل پسته ..... اسکناسهای نو که نمی دونم همش در حال شمردن بودم مبادا یک بار کم بیاد .اما احساس اون موقع ها م حتی می تونم بگم تا ۵ سال پیش با الان کلی فرق کرده نمی دونم این به خاطر بزرگ شدن منه یا به خاطر تغییرات زیاد شرایطم. همیشه هر وقت هر جا وقتی اسم شادی جشن و نو بودن می یاد من گوشه دلم غمگینه یاد عزیزم می یافتم مخصوصا امسال که عید دیگه با محرم تداخل نداره.اخرین عید با رضا اولین سال عید با محرم بود اما اینقدر ما شور و هیجان داشتیم که برامون فرق نمی کرد. به نظر من ما انسانها تو خوشیها و شادیها بیشتر یاد عزیزانمون هستیم و جاشونو خالی میکنیم . با اینکه رضا همیشه تو خاطرمه و هرگز بیرون نمیره و همیشه برامون زنده اما امان از دلتنگی .راستش خیلی دلم گرفته بقدری  که اصلا حالم خوب نبود می دونم بعضی وقتا نبود رضا یک طرف اثرات نبودنش یک طرف  کاش می تونستم مثل همیشه از عید امدنش با اون  لذت ببرم و حسرت اینکه اون نیست و نداشته باشم. اما نمیشه این حقیقتی که ۵ سال دارم می بینمش و تغییر ناپذیر. دیشب اما رومینا یک حرفی زد که دلم یک هو باز شد باورم نمیشه رومی  دو ساله  اندی من   بزرگ شده که می فهمه عید یعنی چی دلم برای رومی سوخت که با  من همچین مامانی  روبرویه.   رومی به من میگه  مامان این اقاهه وسط  باغچه خیابون داره برای عید گل میکاره . (البته با اون  زبون بچه گی) راستش  هنوز داشتم فکر می کردم امسال که بزرگتر شده براش از عید و مفهومش بگم اصلا انتظار نداشتم خودش موضوع را درک کنه اما انگار بازم  مدرسه من دیر شد. ارزو می کنم همه از عید و آمدنش لذت ببرین و روزای خوبی داشته باشین .

دوستای گلم راستش نمی خواستم با خوندن این مطالب شما ها هم مجبور بشین از دلتنگی بگین برای همین کامنتا رو بستم اما  بازم به دلیل سردرگمی شما  دوست جونا بازش می کنم. متاسفانه هم باید بگم دوباره وب من از بعضی از سرورها فیلتر شده.معذرت از دوستانی که با فیلتر شکن می یان اینجا یا   عطا را به لقا می بخشن اصلا نمی یان.


نازنين

It makes a Difference

 سلام  مرسی از  دلگرمی و کامنت های  زیبای همگی دوستان  عزیزم.. نینی مامان ایشالله فردا می یاد من هنوز تو تحریمم .اینروزا واقعا سرم شلوغ بود همکارم هم مرخصی بود و رییسم درک نمی کرد که باید به من کارهای کمتری بده تا من وقت کافی داشته باشم که به وبلاگا  سر بزنم دیگه این رییسا اینجورین  کاریش نمیشه کرد.نوفهمن!!!!!!!!!!!!!!۸ مارس روز زن گرامی باد.

بیایید از خودمون شروع کنیم و متفاوت باشیم .. بی صبرانه منتظر ترجمه های خلاصه  و قشنگ  همگی مخصوصا یکنفر هستم؟ خودش می دونه کیه؟؟

A well known author and poet was working and vacationing on the southern coast of Spain. One morning, very early, he was walking along the beach The sun was just rising, the rain had ended, the rainbows were magnificent, the sea calm. While enjoying the beauty about him, he glanced down the beach and saw a lone figure dancing about. Fascinated by this other person celebrating the day that was to dawn, he moved closer. As he came nearer, he realized that the young man was not dancing, but in one graceful movement was picking objects up from off the beach and tossing them into the sea. As he approached the young man, he saw that the objects were starfish.

"Why in the world are you throwing starfish into the water?" he asked
"If the starfish are still on the beach when the tide goes out and the sun rises higher in the sky, they will die," replied the young man as he continued tossing them out to sea"That's ridiculous! There are thousands of miles of beach and millions of starfish. You can't really believe that what you are doing could possibly make a difference
The young man picked up another starfish, paused thoughtfully and remarked as he  
tossed it out into the waves, "It makes a difference to this one   
پ.ن.۱ رومینا مامان  از مسافرت برگشت. اخبار و شواهد حاکی از اینه که اینبار مقدار بیشتری احساسات داشته و  هر چند وقت یکباری  که سرش خلوت می شده سراغ منو از مامانم می گرفته تو فرودگاه هم خیلی  هیجانزده منو بغل کرد  البته اون لپ لپ بزرگ بی تاثیر نبود .(با اینکه از دفعه پیش که براش لپ لپ بادکنک گرفتم درس عبرت نشد اینبارم مثل قبل عمل کردم).

نازنين

روزانه+پراکنده گويی

پراكنده مي نويسم كه نگم ننوشتم. امروز جمعه ني ني مامان به همراه مامانيش(مامان خودم) به مدت يك هفته به مسافرت تشريف بردن (بچه از نوع ريلكس)حالا باز شانس آوردم اين هفته برف باريد پرواز دوشنبه كنسل شد و سفر خانمي ما از 10 روز به يك هفته تقليل يافت . البته بار اول نيست كه رومينا داره از من جدا ميشه ني ني مامان تا حالا خيلي مسافرت تنهايي با مامانيش بدلايل مختلف رفته شايد ديگه همه بگن نازنين عادت كرده اما شرمندم اين يكي ديگه عادت نميشه هر دفعه كه بخواد بره اوضاع مامان نازنين همينه.اينقدر دلتنگم كه تصميم گرفتم به مدت يك هفه وب لاگ هيچ ماماني نرم اينم از نوع تحريمهايي كه براي خودم در نظر ميگيرم كه مثلا زياد احساس دلتنگيم زياد نشه .اما خوش حالم براي خودش چون مي دونم جاييكه داره ميره خيلي بهش خوش ميگذره و كلي بچه همسن و سال خودش ميبينه ودر مهموني و جشن با اونا سير ميكنه و دور برش حسابي شلوغه در ضمن با مامانم هستش كه خيلي بهتر از من كه صبح تا عصر ميرم سركار مراقبشه و هواشو داره. همچنيني مهمتر از همه اينكه كه مامانم هم از بودن با رومينا خوش حاله شايد اين مهمترين دليل باشه كه تونستم دل خودمو راضي كنم.از ديشب تا حالا هي اشك تو چشام مياد (خودمه لوس كردم) هي پاكش مي كنم مامانم نبينه ناراحت بشه يا خود رومينا . چون اينقدر شب دوشنبه كه قرار بود فرداش رومينا بره حالم گرفته بودم كه انگار خدا دلش واسه من سوخت اون برف آمدو هر چي پرواز بود كنسل شد .تو فرودگاه اما ديگه اشكم سرازير شد اما رومي مامان خيلي راحت خداحافظي كرد تازه گفت ناراحت نباش آخه داداشيم (به پسر دختر خالم ميگه داداشي)كارم داره ميرم زود بر ميگردم شماره منو يادداشت كن بهم تل بزن تازه به روناك ميگم پيشت بمونه ( روناك يك ني ني خيالي تو ذهنشه كه قرار صد سال ديگه دنيا بياد خواهرش بشه همه زاييده تصوراتشه)هر روزم مي پرسه روناك كي دنيا مي ياد بچه هاي اين دوره زمونه را داشته باشين هر لباس كهنه يا كوچيكه هم داره نگه مي داره ميگه واسه روناك حتي بعضي وقتا مي خواد بستني هم براي روناك نگه داره .دوستام بهم ميگن تو بايد خوشحال باشي كه بچت اين رفتارو داره و زياد وابسته نيست و راحت شرايطشو قبول ميكنه راستش شايد از يك جهت خيالم از طرف رومينا راحت باشه كه حتي من اگر بهر دليلي نباشم اون بچه روحيه پذيرش شرايطو داره و زياد سختش نيست كه خداي ناكرده ضربه بدي براش باشه و يا بخواد كسي را اذيت كنه اما توي دلم خيلي ناراحتم فكر ميكنم خيلي براش زوده كه اينجور مسايلو درك كنه و زيادي بزرگونو رفتار ميكنه .شايد حس منو فقط مامانا درك كنن يك مورد جالبي يادم بود بگم اينكه واقعا بين دنياي آقايان محترم با خانمهاي محترمه خيلي فاصله است و اصلا احساسات مردانه با زنانه هيچ وقت قابل مقايسه نيست نه اينكه بخوام يكي را برتر از ديگي بدونم نه . بزارين يك مثال بزنم مثلا شما تصور كنن يكي از همكلاسيهاي دوره دبستان رابعد 20 و اندي سال ببينيد و جالب اينجا باشه كه اصلا از حال هم خبر نداشته باشين چه عكس العملي نشون ميدين؟ يك همچين اتفاقي ديشب براي همسر گرامي افتاد كه اگر براي من افتاده بود خيلي فرق داشت. يكي از دوستاي خيلي صميمي من (كه جاي خواهر و برادر نداشته منو بازي ميكنه خيلي به من نزديكه) براي شوهرش تولد گرفته بود (قابل توجه خانمها همسرا را تحويل بگيرين اساسي) از اون تولدهاي رويايي كه به قول من طرف متولد اصلا خبر نداشت قرار بود حسابي سور پرايز بشه كه واقعا طرف متولد غافلگير شد چون يك هو وارد خونه شد چراغها همه خاموش يك هو چراغا روشن ديدن كلي مهمون و تولد مبارك گفتنو اين حرفا.... حالا از اينا كه بگذريم تو اين مهموني آدم هاي مختلفي بودن كه من تعدادي را نمي شناختم و جديد بودن اما جالب توجه اينجا بود كه انگار اغلب اين جمع يك طورايي همشهري از آب در آمدند مهموني شروع شده بود كه انگار يكي از اين اقايوون مهموني از قضا همكلاسي دوران دبستان شوهر گرامي بنده بوده و ايشون شناخته .اول كه بروي خودش نمي ياره بعد انگارمثل اينكه چشمش زيادي گرمي ميكنه (همسر من كه كلا بي خيال قضيه ميشه) باز اون طفلك پر سو جو ميكنه فاميل همسر گرامي را مي پرسه ميبينه به به اين همون دوسته همكلاسيه خلاصه ميان جلو و ادرس دادن كه تو فلان مدرسه فلان شهرستان نبودي شوهر منم ميگه اره شما فلاني نيستي كه من توپ بسكتبالو زدم تو سرت...فقط داشته باشين همسر من چقدر خاطرات قشنگ يادش مونده بود. در يك كلام اينكه اين مهموني سور پرابز دوست من به طور اتفاقي دو تا همكلاسي را بعد 23 سال بهم رسوند و براي اينا هم يك جور سر پرايز بود. شايد باور نكنين من بيشتر از همسر گرامي هيجانزده شده بودم تا حدي كه داشتم غير قابل كنترل مي شدم خيلي برام جالب بود اما همسر گرامي و همكلاسي رفتاري مشابه و خيلي ريلكس داشتند حتي همسر اون همكلاسي انگار از اينكه اين دو تا دوست بودن و آشنايي داشتن ناراحتم شده بود اما نمي دونم چرا ؟؟؟ از خداشم باشه شوهرش با همسر گرامي بنده همكلاسي بوده والا شايد چون اصلا اون خانم از اول مهموني يك طوري تافته جدا بافته بود خيلي احساسات متفاوت با جمع داشت اين رفتار كرد كه مكمل رفتاري قبليش باشه. و اما من من باز انگشت به دهن موندم از اين تفاوت عجيب روحيات من با آقاي همسر و بقيه افراد . تعجب من از اينه كه من چقدر با ديدين اين اتفاقها زود از ته دل خوش حال ميشم و اين چيزا اينقدر برام جالبه ولي براي بعضيها اينجوري نيست مثلا من اگر دوست قديمي را بعد مدتها مي ديدم ول كنش نبودم كه(من زيادي هيجانزدم نه). بعد اين ماجرا يك سوالي تو ذهنم آمد ايا و قتي ما دبستاني هستيم با اون صميميت هاي خاص مدرسه كه بين همه هست و اون وابستگيها!!! هيچ وقت فكر مي كرديم وقتي بزرگ بشيم اينهمه عوض بشيم تا حدي كه اصلا همديگرو نشناسيم ..

پ.ن۱:نی نی مامان هنوز نیامده  پس تو تحریمم اینقدرم این بچه ریلکس  هستش که  حرام از یک ذره دلتنگی  واسه مادر  به خدا من مامان مهربونیم  لطفا یک زره  دلتون  واسه من  بسوزه  .  به قول هلن عزیز حسرت به دل موندم این بچه پشت سرم گریه کنه منم  حسرت به دلم هلن .

پ.ن.۲ اینروزا همه از عید می گفتن بوی عید راستش من اصلا احساس نمی کردم بعد همسر گرامی کشف کرد چرا من احساس نمی کنم عید داره می یاد ۱ اینکه نرفتم خرید.۲ اینکه هنوز خونه تکونی نکردم.

پ .ن ۳ دیشب شروع به خونه تکونی کردم بعد ۶ سال زندگی مشترک آقای همسر امسال در خانه تکانی تشریک مساعی دارند البته نه اینکه تنبل باشه خدا به دور(جدا گفتم) اما همچین هیچ وقت دم عید خونه نبود ماموریت بودن.دیشبم بعد ۲ ساعت کار(با کمک یک خانم و خودم)  البته کار که نه تغییر دکوراسیون  چون من خیلی زود از یک نحوه چیدمان خسته میشم  و در واقع خونه تکونی من یعنی تغییر چیدمان  آقای همسر گرامی زود خسته شد گفت برم بیرون یک هوایی بخورم  یک کم خرید کنم شانس اوردم شب بود و گرنه اگه صبح بود حتما یک ما موریت جور میکرد می رفت.


نازنين

روز برفي

سلام اينقدر تو اين دو سه هفته اخير از بهار بوي بهار و آمدنش گفتيم كه حسابي به زمستون بر خورد و آمد خودي نشون بده بهمون بگه بابا هنوز اسفنده . از ديروز عصر تا به حال يكسره داره تو شهر ما برف مي ياد ..خيلي قشنگه شهر يكپارچه سفيده البته خيابانهاي دور اطراف كه من مي بينم .اينقدر برف شديده كه بنده نتونستم از دم خونم برم بيرون امروز مثل بچه مدرسه ها منم تعطيل شدم البته تعطيل كردم (آخه نه همسر گرامي آمده تو ارتفاعات خونه گرفته ديگه اينجا هم با يك برف ديدني شده دم پاركينگ باز نميشه)..منم از صبح منتظر تاكسي و ماشين حرام از يك دونه ماشين براي همين تصميم گرفتم طي يك اقدام خيلي متبحرانه به رييس گرامي زنگ بزنم موقعيت خودمو شرح بدم (خودمو لوس كردم)اونم گفت خانم فلاني پياده بيان بعدشم گفت نه شما امروز خونه بمونين حسابي استراحت كنين .. منم از خدا خواسته با رومينا رفتيم كلي برف بازي البته بهمراه همسايه محترم .كلي عكس و فيلم هم گرفتم .خدا كنه رومي مامان سرما نخوره الانم آمدم آپ كنم اگر رييس آمد ديد فكر نكنه من فقط تو شركته كه نت ميرم من اگر تو خونه باشم از اينجا هم به وب لاگم سر مي زنم... اما واقعا دلم براي خودمون سوخت با يك برف حسابي تمام راهها بسته شده الان تو خيابونو كه نگاه كني مردم دارن وسط خيابون راه مي رن چون ماشين نمي تونه رد بشه مثلا اينجا شهر بزرگه خدا بداد روستاها برسه ..تمام پروازا كنسل شده (همسر گرامي كه بعد 10 روز مي خواستن از ماموريت بيان پروازشون كنسل شد امروزم به گمانم با اين برف نتونه بياد خداي مهربون بابت اين برف زيبا شكر ميكنم.. بعد مدتها كه حالم خوب نبود امروز روز بسيار خوبي را شروع كردم.
نازنين

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

نازنين


نویسندگان
نازنين


آرشیو من
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


لینک دوستان
دخترم آيسان
لحظه ها رو با تو بودن
امير
پرنس
عطیه
آرزو
حس قشنگ مادري /سميه
حامد
ام اس خاموش
یکیتا
دريا
دکورتن /ليلی جون
اليگا جون
ياسی
وب نوشته
کافه پوستر
فیلتر شکن و دانلود آهنگ
من وسايه من
رستا
ماسه سرگردان
نازمنگولا
سيمرغ
هفت روز هفته هایم
رومينا مامان و بابا
آزيتا
هلن
حرف دل
زندگی
از دل تا قلم/ثمين جون
فرياد زير آب
من و زندگی - نگين
جذر مد احساسات/ نازنين
رز سفيد
سانی
اين مهمان ناخوانده
مدوسا
زلما بلوچ
پرند نيلگون
ديويد جکوب
جامدادی
زن بلوچ
ناز خاتون
قاب شيشه ای
ايمان پور حسن
سروها
يه رنگی
آرام
آرمينا
آلبالو خانوم
حرفهای برگ بيده
دوشس
داتيس(آشپزی)
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0